آرتین منآرتین من، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

آرتین... مرد کوچک خانه ما...

يه شعر زيبا

یادت هست مادر؟ اسم قاشق را گذاشتی :هواپیما. قطار. کشتی تا یک لقمه بیشتر بخورم ومن عادت کردم هرچیزی را بدون آنکه دوست داشته باشم قورت بدهم...... حتی بغض های نترکیده ام را...... ...
24 آذر 1392

روزمره هامون

چند روزه يه كار با مزه انجام ميدي.هرچي دم دستت هست مي بري ميندازي تو ماشين لباسشويي . كنترل ، فندك گاز ، عروسك انگشتي هاي بيچاره و.... و چند روزيه كه علاقه خاصي به تاب دوران كوچيكيت پيدا كردي و ساعتها توش ميشيني و منو بيچاره ميكني كه تو رو هل بدم ..... ...
22 آذر 1392

روز دانشجو

امروز روز دانشجو بود.اين روز رو به همه همراهان هميشگي وبلاگ تبريك ميگم و براشون آرزوي موفقيت دارم.مخصوصا به نسترن جون و روشنك جون                                                      صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پر کشیدن پرستو شدن تو که پر نداری پرستو شوی بنشین درس بخون تا ارسطو شوی روز دانشجو بر ارسطو های آینده ایران مبارک ! . ...
16 آذر 1392

اولين برف سال 92ودومين برف آرتين

امروز هواخيلي سرد بود و برف اومد.البته مقدارش كمه.پارسال 27 آذر آرتين كوچولوي من اولين برف ش رو ديد.اون روز تقريبا4ماهه بود و من به اين فكر ميكردم كه سال بعد ميره برف بازي .ولي هواخيلي سرده.حتي نتونستم ازش عكس بگيرم آرتينم توي راه رفتن استاد شده ديگه.از لحظه اي بيدار ميشه فقط وسط هال راه ميره ، دور خودش ميچرخه تا وقتي كه دوباره بخوابه. و حتي براي غذا خوردن هم نميشينه.از پله آشپزخونه و از مبل با احتياط كامل مياد پايين.وقتي وارد اتاق تاريك ميشه زود بالا رو نشون ميده و ميگه ((جيز)) يعني لامپ رو روشن كن . پسرم خيلي مهربونه.امروز تو خونه آنا سحر گريه مي كرد.آرتين وايساده بود بالاي سرش هي نازش مي كرد ( به روش ضربه اي ).و با انگشتها...
15 آذر 1392