اول مهر
مهر ماه که می رسد تنگ می شود دلم برای مدرسه می دود دوباره کودک درون من پابه پای کوچه های مدرسه یاد روزهای کودکی به خیر روزهای ساده ای که زندگی مثل مشقهای خط نخورده ساده بود لحظه های کودکانه که لذتش تا همیشه جاودانه می نمود .. امروز اول مهر بود.من تعطيل بودم ولي بابا رفته بود مدرسه.تو هم از صبح دنبال بابا ميگشتي و چهار دست و پا اينور اونور ميرفتي و صداش مي كردي. اين روزها شلوغتر شدي.علاوه بر فندك اجاق گاز ، ماشين لباسشويي رو هم روشن و خاموش مي كني .خونه رو جارو ميكني. وقتي جاروبرقي يا اتو رو ميبيني ميگي ((چس)). راستي علاوه بر من ب...
نویسنده :
مامان آرتین
23:51


